مرا به یاد بیاور، وقتی که رفته ام!
و رهسپار سرزمین سکوت شده ام،
وقتی که دیگر نمی توانی دستم را در دستت بگیری
و من نمی توانم میان ماندن و رفتن، دو دل باشم.
به یاد بیاور مرا وقتی که دیگر نمی توانی
برنامه روزهای آینده را برایم بگویی،
تنها مرا به یاد بیاور
دیگر برای هر حرف یا نیایشی دیر است
و اگر زمانی مرا از یاد بردی
و سپس باز به یاد آوردی
اندوهگین نباش!
چون اگر این تاریکی و تباهی مرا رها کند
نشانی از افکار گذشته من می یابی
این که بهتر است مرا فراموش کنی و لبخند بزنی
تا این که به یاد من باشی، اما ساکت و اندوهگین!
کریستینا روزتی
چشمه ها با رودخانه می آمیزند
و رودخانه ها با اقیانوس
بادهای آسمانی با احساسی شیرین
تا ابد باهم درآمیخته اند
و هیچ موجودی در جهان، مجرد نیست
و هر چیز بنا به قانون الهی
با هستی دیگری ممزوج می شود
پس چرا من تو را آرزو نکنم؟
ببین! کوهستان آسمان را می بوسد
و امواج دریا، یکدیگر را به سینه می فشرند
و هیچ گلی بخشیده نخواهد شد
اگر گل دیگری را خوار بشمارد
و آفتاب زمین را در آغوش می گیرد
بگو تمام این عشقها و نوازشها
چه ارزشی دارند
اگر تو معشوق من نباشی؟!
پرسی شلی
