تبليغاتX
از دل من اما،چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
از دل من اما،چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟

اگه حرفی هست....
 

علیرغم میلم اینجا رو گذاشتم برای این که اگر کسی حرفی خواست بزنه مانعش نشده باشم..........

2 نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 22:40  توسط تابستان | 
یک روز در طبیعت
 

 نمیدونم تا حالا منطقه یوش- بلده و آرامگاه نیمایوشیج را رفته اید یا نه. اما اگر خواستید یک روز تعطیل را در طبیعت و دور از غوغای زندگی روزمره بگذرونید بهتون پیشنهاد میکنم اینجا رو امتحان کنید. پارسال  برای رفتن به نمک آبرود از این مسیر رفتیم اما به نظرم ارزشش بیشتر از عبور کردن و گذار معمولیست. این بود که تا فرصتی دست داد به اتفاق  همسرجانم  یک روز را در  طبیعت بسیار زیبا و خلوت این منطقه گذراندیم. برای رفتن به این منطقه کمی بعد از تونل کندوان یک راه فرعی هست که تابلوی میراث فرهنگی داره و اعلام کرده تا آرامگاه نیمایوشیج ۵۳ کیلومتر فاصله هست. آسفالت طول مسیر نسبتا مناسب است و در طول این پنجاه و سه کیلومتر تپه های اطراف جاده پوشیده از گون با گلهای بنفش و شقایق و  لاله های زرد و قرمز بود و صدای پرنده ها که مدتهاست توی هیاهوی شهر گم شدند گوش رو نوازش میده. جالب این که هیچ بنی بشری هم اون اطراف نیست و روستاهای بین راه در کمال آرامش زندگی میکنند. خانه نیمایوشیج به همراه آرامگاهش که وسط حیاط است در حال تعمیر بود و دور تا دور حیاط قاب عکسهای جوانی نیما را زده بودند. تقریبا از نیمه مسیر راه دیگه مثل اواخر جاده چالوس کاملا سرسبز و جنگلی میشه. کمی جلوتر شهر  بلده است و بعد از آن یک دوراهی که از یکی میشود وارد جاده هراز شد و به تهران برگشت و دیگری تا نور امتداد پیدا میکند. مقداری از راه در این قسمت نسبتا خشک است و بعد از طی مسافتی دوباره جنگلهای کاملا سرسبز و مه غلیظی که اطراف را پوشانده است نمایان شده و کمی بعد یک آبشار زیبا در دل کوه به چشم میخورد. اطراف این منطقه چندین دهکده ییلاقی است با ویلاهای نسبتا شیک و مدرن. بعد از طی مسافتی در دل جنگلهای سبز و نسبتا بکر یک دوراهی است و البته  هیچ موجود زنده ای رو در اطرافت نمی بینی که بپرسی هر کدام از این راهها به کجا می رسد! اگر از پایین بروید کمی بعد به منطقه آب پری می رسید و کمی بعد از فاصله بین نور و نوشهر سر در می آورید. اما اگر بخواهید مناظر زیباتری ببینید و البته طاقت حدود ۵ کیلومتر جاده خاکی را داشته باشید باید از راه بالا بروید و جاده و درختانی بسیار زیبا و عاقبت از کجور سر در خواهید آورد. کندلوس که به عنوان منطقه گردشگری ثبت شده و موزه مردم شناسی دارد هم بین راه کجور تا مرزن آباد است و طبیعت زیبایی دارد.بعد هم از مرزن آباد میتوان تا چالوس یا کلاردشت رفت یا به تهران برگشت. این روز دور از شلوغی آدمیزاد شهری و ترافیک و بودن در هوایی این چنین پاک و مناظری اینقدر  بدیع که جداً چشم را نوازش می داد بسیار لذت بخش بود و کسالت هفته ها کار رو بیرون برد...../ به خصوص با کباب فوق العاده ای که همسرجان روی هیزم پخت با کلی سیب زمینی تنوری شده...../

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 15:7  توسط تابستان | 
برای یک دوست...
 

این را برای دوستی نوشتم که از نداشتن شانه ای برای گریستنش گفته بود:

.... دنیای عجیبی است؛ وقتی می خواهی گریه کنی، شانه ای نداری تا سر بر آن گذاری و غم دلت را زار زار اشک بریزی و وقتی شانه ای برای گریستن داری دیگر اشکی برای ریختن نداری، و نه حتی نیازی به ریختن اشک ..... 

2 نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 9:32  توسط تابستان | 
توجیه غیبت!
 

  سلام

 با اکانت جدید شرکت من دیگه اصلا در طول روز نمیتونم وبلاگ گردی کنم یا حتی کامنتهای خودم رو چک کنم. بلاگفا، بلاگ اسپات و بلاگ اسکای فیلترن(!!؟؟) و پرشین بلاگ و میهن بلاگ هم ندرتا باز میشه. فقط میمونه وقتی که از خونه بتونم وصل بشم که اون هم تنها گذاشتن همسرجان و پای کامپیوتر وبگردی کردن که غیر ممکن است و اوقات فراغت هم برای خانم کدبانوی مثل من که باید در حداقل فرصتی که دارد بهترین شام و پذیرایی برای همسر دلبندش تدارک ببیند اصولا معنی پیدا نمی کند! به خصوص الان که بهار است و فصل پر کردن فریزر با انواع باقلا و نخودفرنگی و سبزی و.......

 پس عذرخواهی مرا از این که دیر سر میزنم یا کامنت نمیگذارم پذیرا باشید.

 

 این شعر را تقدیم میکنم به دوست عزیزی که نیاز به نالیدن داشت و دوستی که وبلاگ را تعطیل کرد و هر عزیزی که شاید خوندن این شعر برایش مفید باشد:

                  جبین گره مکن از هر بدی که پیش آید

                  کز این نوشته تو یک روی صفحه می خوانی

                  به روی دیگر آن نعمتی نهفته خدای

                  که شکرکردن آن تا به حشر نتوانی .......

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 14:56  توسط تابستان |