تبليغاتX
از دل من اما،چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
از دل من اما،چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟

تلخون
 

 امشب میخوام از تلخون بنویسم.

اولین بار وقتی کامنتی از تلخون دیدم حرفهاش به نظرم خیلی آشنا اومد ولی نفهمیدم کجا شنیدم. وقتی داستان مورچه ها رو نوشت که برای رفع تشنگیشون به باغچه آب بستند مطمئن شدم که میشناسمش. وقتی تلخون از رفتن گفت براش یک پست نوشتم و خواستم که بمونه و بعد که فهمیدم کیه کلی تشویقش کردم که بنویسه و حالا اون شروع کرده به نوشتن. اما تلخون یک بعد دیگر وجود واقعیه اون آدمه. همه ما هم همینطوریم و بیشتر از یک رو داریم. تلخون آدمیه که کاملا شاده و همیشه برای کمک کردن به دوستاش آماده و حاضره. از ناراحتی دوستاش ناراحت میشه و با شادیشون میخنده. همسرش یکی از بهترین مهربونهای عالمه. اما تلخون هم مثل همه ما لحظاتی توی زندگیش داره که پر از غمه و کسی نمیدونه چرا. وقتهایی هست که دلش پر درده، وقایع تلخی رو که دیده دلش میخواد بگه که باعث عبرت بقیه بشه تا تکرار نکنن. تلخون جزیی واقعی از اون آدم مهربونه که درسته که همیشه نیست ، اما بالاخره هست و در زندگیش حضور داره. همونطور که توی زندگی همه ما آدمها از این لحظات زیاده. توی زندگی واقعی مجبوریم یک ماسک روی صورتمون بزنیم تا کسی ندونه یا عزیزانمون از ناراحتیمون ناراحت نشن یا..... اما توی این دنیای مجازی ما حق داریم که اون جنبه روحمون که باعث آزار یا تلخی میشه رو هم نشون بدیم. تلخون لحظات واقعیه تنهایی منه، تجربه های تلخ تو و باورهای اشتباه دیگری. تلخون میخواد اینا رو بهمون نشون بده تا بتونیم تلخیش رو دقیقا ببینیم و باور کنیم و عاقلانه در موردش چاره اندیشی کنیم. از شروع نوشتنم گفته بودم که بعد از رسیدن به عشقم، چون میدونم دوست نداره دیگه نوشتن را قطع خواهم کرد. ضمن این که دیگر اصلا برای نوشتن هم دلیل نخواهم داشت. اما تلخون بعد از من هم خواهد ماند و از واقعیات و دردهایی  که روزای شیرین عمرمون رو تلخ میکنه مینویسه. هرچند که با این اوضاع فکر نمیکنم حالا حالاها بروم ولی حتی اگر بروم تلخون خواهد ماند و خواهد نوشت. تنهایش نگذارید....

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 20:48  توسط تابستان | 
وعده دیدار
 

 وعده دیدار نزدیک است، یاران؛ مژده باد

 

نگرانم و نمیدونم که چی میشه. فقط به رحمت و لطف خدا امیدوارم و خوشحال از این که می بینمت. خدایا توکل بر تو، به خودت سپردم......

2 نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1384ساعت 8:22  توسط تابستان | 
life is like a piano

 

....life is like a piano

  ; white keys representhappiness

,and black keys for sorrow

BUT

,only when you go through the white and black keys

! you hear the music of life

 

2 نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 20:2  توسط تابستان | 
شعری از سیلوراستاین
 

 شراکت :

 شریک اسباب بازی هایت می شوم ،

 شریک پول هایت می شوم ،

 شریک نان ات، شریک عسل ات،

 شریک شیر و شیرینی ات،

 اما شریک کردن تو در چیزهای خودم ،

 حرفش را هم نزن! این یکی از من بر نمی آید ...

 

   دوستی :

 راهی کشف کرده ام ،

 که برای همیشه با هم دوست باشیم.

 این راه خیلی ساده است:

 « هرچه من می گویم ، انجام بده!»

 شل سیلور استاین

 

فکر نمی کنم دیگر نیازی به توضیح وقایع باشد.......

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 18:31  توسط تابستان | 
بلاگ اسکای
 

 

از اول هفته سیستم بلاگفا مرتب قاطی میکنه و اگر این روال ادامه پیدا کنه مجبورم افکارم را بردارم و بروم جای دیگر.

یک وبلاگ با همین نام و همین آدرس در بلاگ اسکای زدم. اگر این روند ادامه داشت و صفحه اصلی بلاگفا باز نشد میرم اونجا آپ میکنم.

پس اگر چند شبی نتونستید اینجا رو باز کنید یکسری به بلاگ اسکای بزنید. احتمالا اونجا نوشته باشم

http://nrh10349.blogsky.com

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 23:17  توسط تابستان | 
نامه یک دوست
 

 بهاره خانم نامه زیبایی برایم فرستاده بودند که حیفم آمد اینجا نگذارم و هرروز مرورش نکنم. با اجازه ایشان مینویسم :

دوست عزیز مجازیم " ن " سلام ! گاهی از این اسم گذاری آدمها دچار تعجب! می شوم .  که باید دوستهای مجازیت را حقیقی و دوستهای حقیقی ات را مجازی بنامی .

دوستی که  با نوشته هایش خو گرفته ای . هر روز منتظر Update  شدنش  هستی که بیاید و تو را از حال خودش با خبر کند . از دلتنگی هایش دلتنگ شده ای و با گریه هایش گریه کرده ای . اگر در لحظه ای اشک جلوی چشمانش را گرفته بود که همه جا را نمناک می دید تو هم همراه او چشمانت خیس شد . از موفقیتهایش ذوق زده شده ای و از اینکه فهمیدی دوست دارد در شغلش پیشرفت کند خوشحال شده ای . و راهنمایی اش که اگر در آن موقع که خودت می دانی جلویت را از کاری که می خواستی کنی نگرفته بود الان  از پشیمانی روزی هزار بار بر خودت لعنت میکردی .  هرچند که به قول خودش با یکDC  همه چیز تمام شود .

از مزیت های دیگر این دنیای مجازی این است که میتوانی گوشه ای بایستی و همه را ببینی ولی کسی تو را نبیند .

هر چند که شاید در این احوال فکر کنی که چه موردی دارد که استعداد نویسندگی ات کشف شود و به رویت آورده شود . ولی واقعا زیبا مینویسی .  از فنی ها  گاه چنان استعداد های نویسندگی  ظهور می کند که گاه بر خلاف تصور و انتظار است  . نوشته هایت آدم را معتاد میکند .  (تنها بی تو...: نظر لطف شماست. اما اگر زیبا به نظر می رسد تنها دلیلش این است که من از دل می نویسم و بی واسطه. و میدانی که از قدیم گفته اند: سخن کز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند)

نوشته بودی که اگر تا تاریخ مقرر خودت او نیامد  نوشته هایت را برایش هدیه می کنی احساس میکنم این هدیه آنقدر با ارزش است که نمیتوان قدر و قیمتی برایش گذاشت .

بارها خواسته بودم که که این کار را انجام دهی چون میدانم تاثیر نوشته هایت برخوانندگانت عمیق است  . مطمئنم که هدیه ات تاثیر زیادی بر وضعیت موجود خواهد گذاشت .

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384ساعت 23:14  توسط تابستان | 
بهانه خانم
 

 این را بهانه خانم (مامان منگولک) به من تقدیم کردند که سخت به دلم نشست. ممنونم.

زمانيكه نگاههاي ما به دست روزگار، با نخ آرزو و با سوزن مهر و محبت به هم دوخته ميشد، سراپاي وجودم را شوقي در برگرفت، شوق و هيجاني كه در هيچ لحظه اي در من بوجود نيامد ، در آن هنگام در اين انديشه غرق ميشوم كه هيچگاه اين بافت از بين نمي رود و هميشه باقي خواهد ماند.چشمهاي ما هميشه به هم خيره خواهد ماند و هيچ دستي اين بافت زيبا را برهم نخواهد زد، ولي هنوز از اين انديشه رهائي نيافته بودم كه دست روزگار اين بافت را برهم زد و ديدگان پرمهر و محبت تو را از پيش ديدگان غمبار من دور كرد، آنقدر دور كه ديگر ديدنش برايم ميسر نبود و نيست ، آنقدر كه ديگر نمي توانم در عمق آن نگاهها فرو روم و از آن عمق مطالبي را بيرون آورم ، ديدگان تو از مقابل چشمهاي من دور شد، ولي مطمئن باش كه اين ديدگان اشك آلود در همه جا و هميشه بدنبال ديدگان تو خواهند بود و يك لحظه از تكاپو و جستجو دست برنخواهند داشت ، چون ميدانند كه باز چشمهاي تو در مقابل آن خواهند بود و باز همان دست و با همان نخ و سوزن اين نگاهها را به هم متصل خواهند كرد.

2 نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 19:40  توسط تابستان | 
نجوای شبانه
 

خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.

خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارند، دوست داشته باشم.

خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.

خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن.

خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.

بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.

خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.

خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.

خدايا شکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.

خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت فرما.

e-mail ارسال شده از گروه  Dream Land  

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1384ساعت 16:19  توسط تابستان | 
دو متن از نادر ابراهیمی و جبران خلیل جبران
 

 -- همسفر!

 در این راه طولانی ــ که ما بی خبریم و چون باد می گذرد ــ  بگذار خرده اختلافهایمان با هم، باقی بماند. خواهش می کنم!

 مخواه که یکی شویم؛ مطلقاً یکی.

 مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

 مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را، و یک شیوه نگاه کردن را.

 مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رؤیامان یکی.

 همسفر بودن ابداً به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن، دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است.

 شاید «اختلاف»کلمه خوبی نباشد و مرا نگوید. شاید «تفاوت» ، بهتر از «اختلاف» باشد. نمی دانم؛ اما به هر حال تک واژه مشکل ما را حل نمی کند.

 پس بگذار این طور بگویم :

 عزیز من!

 زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان، نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری؛ نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امربر شدن و دربست پذیرفتن.

 من زمانی گفته ام : «عشق، انحلال کامل فردیت است در جمع». حال نمی خواهم این مفهوم را انکار کنم؛ اما اینجا سخن از عشق نیست، سخن از زندگی مشترک است، که خمیر مایه آن می تواند عشق باشد یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت  یا ترکیبی از اینها، و در هر حال، حتی دو نفرکه سخت و بی حساب عاشق هم اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو، صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی، قله علم کوه، رنگ سرخ، بشقاب سفالی را دوست داشته باشند - به یک اندازه هم. اگر چنین حالتی پیش بیاید ــ که البته نمی آید ــ باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست. عشق، از خودخواهی ها و خودپرستی ها گذشتن است؛ اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

 من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

 عزیز من!

اگر زاویه دیدمان، نسبت به چیزی، یکی نیست، بگذار، در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.

 تو نباید سایه کمرنگ من باشی

 من نباید سایه کمرنگ تو باشم

این سخنی ست که در باب «دوستی» نیز گفته ام.

 بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم؛ اما نخواه که بحث، ما را به نقطه مطلقاً واحدی برساند.

 بحث باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل.

 چه خاصیت که من، با همه تفردم، نباشم، و تو باشی، یا به عکس، تو با همه تفردت نباشی و همه من باشم؟

 اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگی ست.

 من کامو را بر سارتر ترجیح می دهم، صادقی را بر ساعدی.

 باخ را بر بتهون ترجیح می دهم، عود را به جملگی سازها.

 کوه را به دریا، دالی را به پیکاسو.

 شاملو را، حتی به نیما.

 تو اما ساعدی را دوست تر داری و بالزاک را.

 پیانو و سنتور را به عود ترجیح می دهی.

 نه دالی را طالبی نه پیکاسو را. ون گوگ را به هر دو ترجیح می دهی.

 شاملو را دوست داری، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهری.

دریا را دوست داری اما نه دریایی را که باید حسرت زده به آن نگریست ...

 بیا درباره همه اینها به گفت و گو بنشینیم!

 بیا بحث کنیم!

 بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم!

 بیا کلنجار برویم!

 اما سرانجام، نخواهیم که غلبه کنیم

 و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیاندیشی یا به عکس.

 مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است.

 تفاهم، بهتر از تسلیم شدن است.

 تا زمانی که تو ساعدی را ترجیح می دهی، و سهراب را، درست تا آن زمان، ساعدی و سهراب مرا به تفکر و شناخت، به زنده بودن و حرکت کردن وادار می کنند. اگر تو، همه من شوی، من و تو سهراب را کشته ایم، و ساعدی را، و بسیاری را ...

 عزیز من!

 بیا، حتی، اختلاف های اساسی و اصولی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم  دوگانگی؛ شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

 من و تو، تو و من، حق دارین در برابر هم قد علم کنیم. وحق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم؛ بی آن که قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

 گمان می کنم این از جمله آخرین حقوقی ست که در جهان کنونی برای انسانها باقی مانده است: این حق که در خانه خود، در اتاق خود، و در خلوت خود، در باب بسیاری از مسائل، من جمله سیاست و آرمان های سیاسی، اختلاف نظر داشته باشند.

 عزیز من!

 دو نیمه، زمانی یه راستی یکی می شوند و از دو«تنها»  یک «جمع کامل»  می سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند، نه آن که عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاعف نکنند و مسائل خاص و تازه ایی را پیش نکشند... 

 پس، بانو!

 بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.

 بیا تصمیم بگیریم که حرکات مان، رفتارمان، حرف زدن مان، و سلیقه مان، کاملاً یکی نشود...

 و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها، و حتی اختلاف های اساسی مان، باقی بماند.

 و هرگز، اختلاف نظر را وسیله تهاجم قرار ندهیم...

 عزیز من! بیا متفاوت باشیم!

 نامه سی و چهارم

  چهل نامه کوتاه به همسرم، نادر ابراهیمی، انتشارات روزبهان

 

 -- و دیگر بار میترا لب به سخن گشود و او را گفت:   ای بزرگوار با ما از زناشویی  بگو. و او پاسخ داد:

  شما همراه زاده اید و همراهید تا ابد.

 و همراهید تا که بالهی سپید مرگ، توالی روزهاتان پریشان کند.

 و آری همراهید حتی در سکوت و صلابت خیال خداوند.

 اما در میانه این همراهی، اندکی جدایی باید.

 هان! به نسیم عطرآگین ملکوت راه گشایید که در میان شما به رقص درآید.

 و دوست بدارید لاکن عشق را به زنجیر بدل نکنید.

 جانهای شما چون دو کرانه باید و دریاییش در میان، دریایی پر جوش و در گذر.

 جام یکدیگر پر کنید، لاکن از یک جام ننوشید.

 از نان خود به هم ارزانی دارید، اما هر دو از یک قرص نان تناول نکنید.

 و همگام نغمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها.

 چون تارهای عود که تنهایند هرکدام، اما به کار یک ترانه واحد در ارتعاش.

 دل سپردن، آری، حکایتی است دلپذیر، لیکن دل را نشاید به اسارت دادن،

 که تنها دستهای حیات خانه دل است و بس.

 و در کنار هم بایستید، نه بسیار نزدیک،

 که پایه های حایل معبد، به جدایی استوارند،

 و بلوط و سرو در سایه هم سر به آسمان نکشند.

 پیامبر، جبران خلیل جبران، ترجمه دکترمهدی مقصودی، نشر برکه

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 8 دی1384ساعت 21:37  توسط تابستان | 
غریزه نوشتن

 

نوشته ای را جایی از یکی از دوستان خواندم و دیدم حال دلم است از نوشتن و نوشتمش:

 نوشتن وظيفه نيست، سرگرمی هم نيست. از من اگر بپرسند می گويم نوشتن، غريزه است ،‌ يک غريزه وحشی. کلمه می آيد و سرريز می شود. فکرها سر و سامان می گيرد توی اين خطوط درهم ، و آرامش با خودش می آورد. و من ديگر اين را می دانم که بدون قلم ، زندگی ام چيزی کم دارد.

برای کسی که می نويسد، خوانده شدن - و نه روخوانی شدن - معنای ويژه ای دارد . انگار يک چيزی از توی اين پنجره کوچک ، ما را به هم وصل می کرد، يک موج نامرئی که می آمد و می نشست توی بطن چپ قلب آدم . از همان آغاز نوشتن  تا همين امروز، همه مان کلمه ايم. من با همان کلمه ها دوست شده ام.....

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 22:40  توسط تابستان | 
نابغه درون خود را رها کنید

 

ن... عزیز برایم این مطلب را فرستاد که به نظرم خیلی جالب آمد: 

حیوانات به سادگی به ما نشان می دهند که چطور می توان محدودیتهای ذهنی تحمیل شده را پذیرفت . کک، فیل و دلفین مثالهای خوبی هستند.

ککها حیوانات کوچک جالبی هستند آنها گاز می گیرند و خیلی خوب می پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.اگر یک کک را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می پرد . پس از مدتی روی ظرف را سرپوش می گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ می دهد . کک می پرد و سرش به در ظرف می خورد و با کمی سر درد پایین می آید . دوباره می پرد و همان اتفاق می افتد . این کار مدتی تکرار می شود . سر انجام در ظرف را بر می داریم کک دوباره می پرد ولی فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدودیت فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می کند این محدودیت همچنان ادامه دارد

فیلها را می توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد . پای فیلهای سیرک را در مواقعی که نمایش نمی دهند می بندند . بچه فیلها را با طنابهای بلند و فیلهای بزرگ را با طنابهای کوتاه به نظر می آید که باید بر عکس باشد زیرا فیلهای پرقدرت به سادگی می توانند میخ طنابها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی کنند علت این است که آنها  در بچگی طنابهای بلند را کشیده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزی تسلیم شده دست از این کار کشیده اند،از آن پس آنها تا انتهای طناب می روند و می ایستند آنها این محدودیت را پذیرفته اند.

دکترادن رایل یک فیلم آموزشی در مورد محدودیتهای تحمیلی تهیه کرده است . نام این فیلم  می توانید بر خود غلبه کنید است در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از آب قرار می گیرد نوعی ماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می شود . دلفین به سرعت ماهیها را می خورد . دلفین که گرسنه می شود تعدادی ماهی دیگر داخل تانک قرار می گیرند ولی این بار در ظروف شیشه ای دلفین به سمت آنها می آید ولی هر بار پس از برخورد با محافظ شیشه ای به عقب رانده می شود پس از مدتی دلفین از حمله دست می کشد و وجود ماهیها را ندیده می گیرد . محافظ شیشه ای برداشته می شود و ماهیها در داخل تانک به حرکت در می آیند آیا می دانید چه اتفاقی می افتد ؟ دلفین از گرسنگی می میرد غذای مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولی محدودیتی که دلفین پذیرفته است او را از گرسنگی می کشد . ما دلفین نیستیم فیل و کک هم نیستیم ولی می توانیم از این آزمایشات درس بگیریم زیرا ما هم محدودیت هایی را می پذیریم که واقعی نیستند به ما می گویند یا ما به خود می گوییم نمی توان فلان کار را و بهمان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می شود محدودیت ذهنی به محدودیتی واقعی تبدیل می شود و به همان مستحکمی . چه مقدار از آنچه ما واقعیت می پنداریم واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست .

 

2 نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 21:53  توسط تابستان |