تبليغاتX
از دل من اما،چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
از دل من اما،چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟

تعویض نام
 

بنا بر برخی دلایل امنیتی چند وقتی نام وبلاگم را عوض میکنم.

به زودی به همین نام بر میگردم!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1384ساعت 20:23  توسط تابستان | 
افسون نامه 2
 

  بگذار لحظه ای با چشمهایت سخن بگویم

  من این چشمها را خوب می شناسم

  هیچ چیز به پاکی آن نیست.

  این چشمهای تو بود که مرا افسون کرد.

  آه بگذار هیچ کس نداند

  چه انرژی عظیمی در پشت آن نگاه مهربان نهفته است.

  بگذار هیچ کس نداند .........

  چشمهایی که هرگاه عمیقاً به آن می اندیشم اشک مرا فرا می گیرد.

                        [ معصومانه ترین نگاهی که دیده ام و شاید زیباترین.]

  اما چیزی زیباتر از چشمهایت وجود دارد، آری: .............

  نجابتت را خواهم سرود

  نجابتی که نوع انسان در برابر آن مبهوت خواهد شد.

  و آن گاه که به تو رسیدم، عظمت ایمانت چشمهایم را خیره کرد.

  قلب من ; چشمهایت را از من دریغ مدار که تنها سرمایه ام در کل خلقتند.

  و قدر آن را به خوبی بدان

  که از عظیم ترین نعماتی است

  که خداوند به یک انسان عطا می کند.

  چشم چراغ وجود انسان است

  اگر چشم پاک باشد تمام وجود پاک و روشن خواهد بود.

  با من بمان

  اینجا بهترین مکان جهان است

  و هیچ کس در آن چشمهای معصومت را مسخ نخواهد کرد.

   [ ای که چشمت همه عشق است و نگاهت همه اشک، با تو من خوشبختم ]

  ــ  خداوند می فرماید :

      من در هفت آسمان و زمین

      در کرسی و عرش و جلال نمی گنجم

      من در هیچ قسمت از ملکوتم جای نمی گیرم

      تنها در قلب مؤمن جای می گیرم.

     مبادا مؤمنی را بیازاری و قلبش را بشکنی

     که جایگاه مرا شکسته ای.

    [ قلبت را بگشا، بگذار داخل شوم، بگذار در خانه ابدی خود و خدا بیارامم.]

 ــ چه بسیاربا تو ازعشق سخن رانده ام و چه بسیاراز توصیف عظمتش درمانده ام

  چه روزها که در حسرت رسیدنش سر کرده ام

  و چه شبها که در آرزوی دیدنش به خواب رفته ام.

  اما امروز بیشتر از همیشه عشق را در ذره ذره وجودم احساس می کنم

  و من آنرا همچون عطر گل سرخ استشمام می کنم.

  بگذار امروز آن را دیگر گونه برایت بسرایم :

   عشق همچون آتش است               اما نمی سوزاند، که می نوازد

   عشق چون اسارت است              اما در زنجیر نمی کند، که رهایی می بخشد

   عشق کویر است                      اما نمی خشکاند، که می رویاند

   عشق اقیانوس است                   اما نمی میراند، که می آفریند

   عشق شرابی است                     اما نه شوکران که آب حیوان.

   باری عشق اخری است، نه دنیا       غیب است، نه شهادت

   وصل است ،نه فصل                   و تویی ، نه من

   آه عشق       من در تمامی راه ها نام تو را دیدم

   و از تمامی پرندگان عاشق سرود تو را شنیدم

   و از تمامی گلها بوی عطرت را نیز

   من از تمامی گلزارها غنچه های تو را چیدم

   و از برگ برگ کتاب عاشقان تنها افسانه تو مرا در نوردید.....

  ــ حرفی به من بزن ......... حرفی به من بزن

    من آن چنان از راز بزرگ عشق سخن گفته ام

    که مردمان به روی صدایم نماز می خوانند

    چیزی بگو، زیباترین حرفت را بگو

    تا بزرگترین راز من شود و در اعماق سینه ام دفن گردد.

    چیزی بگو، ناسزایی، ..........

     دشنامی ........ نفرینی ......... فریادی

    هر آن چه باشد.

    سالهاست که این غریبه تنها

    در حسرت شنیدن کلامی از جانب توست.

    چیزی بگو، من سراپا گوشم.

    بگذار باور نکنم که سکوتت را بیشتر از اشکهای من دوست داری.

 

   مرا ببخش

   سکوت کن            چیزی نگو        هیچ چیز

   من تو را همین گونه دوست دارم، پاک و بی آلایش.

   من سکوتت را بیشتر از اشکهایم دوست دارم.

   من هیچگاه غمگین نبوده ام ;

   که همچون پیامبران به یک سکوت حکیمانه فرو رفته ای ...........

    خداوند مرا از جلوه عاشقی

    و تو را از جلوه معشوقیت خود خلق کرده است.

  عظیم ترین داراییهای هر قلب

  اسراری است که در درون خود مدفون کرده است

  ناله هایی است که هیچ گوشی نمی شنود

  و اشکهایی است که هیچ چشمی نمی بیند.

  من این حرفها را از اعماق قلبت می شنوم

  و راز سکوتت را می دانم و همین برای من کافی است.

  تابلوهایی که پاک شوند ...........    نوشته هایی که پاره شوند ..............

  و قلبهایی که شکسته شوند .............

  تثلیث درد آوری است                               اما چه می توان کرد؟

  ــ سنگ صبور من

    تو اولین کسی هستی که به حرفهای این غریبه غمگین گوش می دهی

    و آخرین نیز خواهی بود.

    مرا ببخش

    من که جز تو کسی را ندارم.

   می دانم این لوح ها را بارها و بارها خواهی خواند

   و از این همه عشق و نیاز من غرق در حیرت خواهی شد.

   هیچ نمی خواستی ، مرا در برابر خود این چنین ، حقیر ببینی

   اما عشق من ............

   هیچ غمگین مباش.

    پیامبر اکرم می فرماید :

   بهترین شما کسی است که خود را به خاطر خداوند حقیر کند

   و برای همسرش مهربان تر و نیکوتر باشد

   سوگند به آن که جانم در دست اوست

   وارد بهشت نمی شوید مگر آن که ایمان بیاورید

   و ایمان نمی آورید مگر آن که همدیگر را دوست بدارید.

  ــ  انتظار درد ترین درد است

     انتظار باغهای عشق را خاکستر خواهد کرد.

     بگذار انتظار جدایی بیآفریند

     بگذار انتظار مرگ بیآفریند.

     من انتظار میکشم، حتی روزی که نباشم

     عشق تنها غمخوار من خواهد بود.

 سیامک پناهی- افسون نامه ( مکاشفه انسان پاک)

 

2 نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1384ساعت 21:36  توسط تابستان | 
افسون نامه 1
 

حالا که قصد دارم کارم را عوض کنم باید  کتابهایی از همکاران که پیشم است را زودتر برگردانم. افسون نامه را مدتها بود قصد خرید داشتم و نیافتم. گزیده ای از آن را مینویسم.

 

 ـ صدایی از عرش برخاست

  عظیم تر از آسمان

  وسیعتر از اقیانوس          شیرین تر از عشق:

  [ برای چه حیرانی؟

    از چه می پرسی و بر که می شوری؟

     آیا عشق علی به محمد

            فاطمه به علی

            زینب به حسین

            یعقوب به یوسف

            حواریون به عیسی

            و نوع انسان به نجات دهنده موعود

   عشق انسانی نیست؟

   از چه می هراسی و بر چه حیرانی؟

   اگر انسانی به بلندای اندیشه باشد قطعاْ شایسته  عشق خواهد بود] 

 ـ برای آن کس که ایمان دارد، غیر ممکن وجود ندارد

  و بر آن که عاشق است، عشق آغاز رهایی است. 

 ــ  در زندگی انسان دردهایی است که روح را چون جلادترین حکمرانان

   به یک جزیره نامسکون تبعید می کند.

  زخمهایی که آدمی را از خود بیخود میکند.

  روح انسان به زمین تشنه ای می ماند

  که در انتظار بارش باران چشم به آسمان دوخته است.

  من سخت دردمندم

  اما در برابر هیچ کس نگریسته ام.

  شیرها در شب می گریند و در برابر چشم کفتاران هرگز نخواهند گریست.

  [ هنگامی که دریا را از دست دادی، اگر اشک بریزی، رودخانه را نیز از دست خواهی داد.]

  اما دوست دارم لحظه ای تلخ بگریم

  لحظه ای و پس از آن هیچ، با تو و با همه مردم.

  [ انسان شاید آنهایی را که با آنها خندیده است فراموش کند

     اما آنهایی که با آنها گریسته است، هرگز]

  و این تنها بهانه ای است برای فراموش نکردن دیگران و گم نشدن در خویش.

                        [ بدون گریه ......... انسان مسخ می شود.]

  می خواستم از این زخمها با تو سخن بگویم.

  اما نمی توانم ..............

  بالهای نجابت بر دهانم مهر سکوت می زند

  و شرم از نگاه معصومت قدرت تکلم را از من سلب کرده است.

 ــ [ آن که عاشق است جز معشوق خود نمی بیند

     و جز او به هیچ کس دل نمی بندد.

     تمام جهان در نظرش پست می شود

     همه چیز را کوچک می شمرد.

      گویی می خواهد همه خاقت را فدای معشوقش کند

     آن که عاشق است دیگران را هیچ می داند

     حتی اگر از زیبایی شان به شگفت آید

     چرا که زیبایی عشق را درک کرده است.

     او از عشق خود بهشتی می سازد و تا ابد در آن خواهد ماند.

     عاشق جز روح نمی بیند و جز قلب نمیشناسد

     او می داند

     که جسم رفتنی است اما روح تا ابد باقی خواهد ماند.

     عشق با قلب آغاز می شود

      و قلب بزرگترین فرمانروای سرزمین روح است.

     عاشق شوید تا نجات یابید      که عشق زیباترین راه به سوی معرفت است

     و معشوق، عاشق خود را از زنجیرهای گناه رها خواهد کرد.]

  ــ یگانه بیزار از جدایی ها ما را به یگانگی دعوت نموده بود.

    او ما را با این پیوند مقدس به پروازی تا اوج خواهد کشاند

    ما عاشقان هزار ساله خواهیم بود.  ............

   من هرگز نخواسته ام مدال ریاست را در سالهای عشق به سینه ام بزنم.

   روزی شدت تواضع من، تو را سخت منقلب خواهد کرد ........

   من در عشق تسلیم مطلقم.

   عشق ننگ هیچ ریاستی را به خود نمی گیرد .........

   و مدال ریاست منفورترین مدالهاست.

   عشق در ابتدا وجود ندارد بلکه باید آن را ساخت

    چه سهل است ایجاد آن و چه سخت است حفظ آن تا آخر عمر.

    زندگی مشترک نیازمند صفات مشترک است و عشق با صفات مشترک ایجاد

   می شود.

  این عشق باید هر روز رشد کند و شکوفا شود

   وگرنه اسیر روزمرّگی و عادت خواهد شد.

   عشق باید هر لحظه اظهار شود

   باری عشق باید هر روز

   از صبح تا شام در تمامی عمر

    بال مهربان خدو را بر پیکره هزار ساله زندگی بگستراند.

         عشق عظیم ترین حافظ خواهد بود

    [ هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

                                        ثبت است بر جریده عالم دوام ما]

 

2 نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1384ساعت 20:43  توسط تابستان | 
دیروز با حافظ
 

 این غزل یکی از غزلیات سنگین حافظ عزیز است که من در هیچکدام از این سه تا دیوانم ندارم و نمیدانم مفسر از لا به لای این همه لغات سخت چطور این همه تفسیر بیرون کشیده است. به هر حال دست ایشان و دست دختر ژولیده درد نکند.

 

  به سحر تو ای لعبت خجسته خصال

                                  به رمز تو ای آیت همایون فال

 به نوش لعل تو ای آب زندگانی من

                                  به رنگ و بوی تو ای نوبهار حسن و جمال

 به آن صحیفه عارض که گشت گلشن چشم

                                 به آن حدیقه بینش که شد مقام خیال

 به آن عقیق که ما راست مهر خاتم جان

                                 به آن گهر که شما راست در درج مقال

 به طیب خلق تو و نفخه شمامه گل

                                 به بوی زلف تو و نکهت نسیم شمال

 به جلوه های تو و شیوه های رفتن کبک

                                 به عشوه های تو و غمزه های چشم غزال

 به گرد راه تو یعنی به سایبان امید

                                 به خاک پای تو یعنی یه اشک آب زلال

 به سرو ماه نمایت به آفتاب بلند

                                 به آستان رفیعت به آسمان جلال

 که بی رضای تو حافظ گر التفات کند

                                 به عمر باز نماند، چه جای مال و منال

 ای عزیز: خصائل نیکو بسیار داری. پس به همین منظور خداوند اقبال و پیشانی بلند نصیبت گردانیده که این بخت را مدیون همان خصال می باشی. پس خوش باش زیرا دنیا به کام توست! حال محسنات را زخود دور مساز و برای رسیدن به حاجاتت دست از کتب آسمانی بر ندار، چرا که روشنی راه تو وحلال تمامی مشکلات و غم و تنهایی تو می باشد. بدان که تمامی اهل نیاز که به مراد دل خویش رسیده اند اول دل صاف کرده اند، دوم آن که هدفشان را عاشقانه دنبال کرده اند. پس تو هم مانند اینان عمل کن که راهت به مقصد منتهی گردد.

 نصیحتی کنم تو را که همیشه خودت باش نه غیر. از تظاهر پرهیز کن تا هیچگاه از کرده خود پشیمان نگردی. امیدوار باش و شکر گذار که هر حرکت تو مساوی است با پیروزی. رضا باش به رضای خدا ، زیرا اگرجز این باشد زندگانی را به بطالت خواهی گذراند.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1384ساعت 19:38  توسط تابستان | 
من میرم سفر
سلام

من دارم یک مسافرت میرم

پس تا چند روز چیزی نخواهم نوشت ( یکی بگه مگه تا حالا خیلی مینوشتی؟!.... یک وبلاگ ننویس از اهالی نت متر کن کمتر! کاری در دنیا لنگت میمونه؟! چرا اینقدر خودت رو مهم فرض میکنی؟.......)

اصلا حوصله سفر را ندارم بدون نازنینم مگر به من خوش خواهد گذشت؟.........

برایم دعا کنید که سفر دنیایی بعدی را با او باشم

پاینده باشید.........

2 نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 22:41  توسط تابستان |