من به معین رای دادم. البته نه برای اون که خیلی قبولش داشتم ، بلکه برای این که بقیه را اصلا نمیتونم تحمل کنم. البته جناح کروبی خوب بود فقط اگر قضیه ۵۰۰۰۰ تومان مطرح نمیشد!
باز امشب این دیونه دل بر بام و در پر میزنه
غم اومده تا پشت در باز حلقه بر در میزنه
یاد تو و دوری تو آتیش به جونم میزنه
من میروم اما دلم در سینه پرپر میزنه
Today's a good day to sit down and really think hard about what is important to you. Don't forget that there's more to a relationship than meets the eye. How are you two compatible, and how are you not
نشانه
راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوشخراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد: " پیرمرد بهشت و جهنم را به من نشان بده! "
راهب به سامورایی نگاه کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دیدراهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند میزند، بر آشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند! راهب به آرامی گفت: " خشم تو نشانه ای از جهنم است."
سامورایی با این حرف آرام شد ، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت: " این هم نشانه بهشت! "
مشعل
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: "این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ "
فرشته جواب داد: " میخواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد! "
از کتاب عشق بدون قید و شرط
با قلم در افتادی تا شكستهای آن را
با زبان در افتادی تا كه بستهای آن را
هرچه را كه ميخواهي
يا ببند يا بشكن
با سكوت گويايم
با شعور بيدارم
با نياز ادراكم
با پيام احساسم
با سروش در گوشم
با دلم چه خواهی كرد؟
ای غبار آزادي
یادم نیست که از کجا خواندم!!
در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد . و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه میکردند، پرسید: " آیا لیوان پر شده است؟ " همه گفتند: " بله پر شده."
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگهای داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضای خالی بین قلوه سنگها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید: " آیا لیوان پر شده است؟ " همگی پاسخ دادند: " بله، پر شده! "
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت.ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید: " آیا لیوان پر شده است؟" دانجویان همصدا جواب دادند: " بله، پر شده! "
استاد از داخل جعبه یک بطری آب برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد. آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از این که استاد سؤالی بکند، دانشجویان با خنده فریاد زدند: " بله، پر شده!"
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت:" این لیوان مانند عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند، هنوز هم زندگی شما پر است."
استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد:" ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.
در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند. همسرتان را برای شام به رستوران ببرید، با فرزندانتان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید. برای نظافت خانه یا تعمیر خرابی های کوچک همیشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهای زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند."
از کتاب عشق بدون قید و شرط
You two lovebirds have turned into culture vultures lately! There's nary a symphony you haven't heard or a theater piece you haven't seen. Birds of a feather, you know
نذار دل عاشق من تو حسرتت بمیره.....
و با اجازه صاحب وبلاگ پیشگویان و.... :
درد هجری که در قفس میکشم
کفران نعمتی ست که در باغ کرده ام
